تبليغاتX
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

سلام

امروز یه خبری شنیدم

آب رو باز کردند تو زاینده رود.بعد از حدود یک سال

خیلی خوشحال شدم.خیلی وقت بود که اینجوری خبر خوشحال کننده ای نشنیده بودم.

بچه ها می گن دیشب دم سی و سه پل بزن و برقص بوده.بعضی ها هم دنبال آب می دویدند.

امروز بارون قشنگی می یومد

همین!


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط امین   | 

تقدیم به امین.دوستی که فکر کنم هیچ وقت عشقش رو نشناسه.در حالی که یه عمره که عاشقشه

- امین بیداری؟

- آره بیدارم

- خوب بگو

- چی بگم؟

-کار داشتی که اس ام اس زدی؟

- تو اس ام اس زدی.

- عه!تو زدی و گفتی بیداری

- تو زدی

- فهمیدم چی می خوای بگی.می خوای بگی دلت گرفته؟

- نه خوب شد.برو بخواب.خوابم میاد

- تو نمی خوای عاشق بشی؟

- چرا

- کی؟

-نمی دونم.

- اینجا؟

- پس کجا؟

- شاید در دره ی مرگ

 و به بادی پرپر؟

- نمی فهمم...

- چی رو؟

- همه چیز...

- حالا عاشق کی شدی؟

- هر کی که هست هیچ کس نمی تونه بفهمه

- می تونم یه سوال ازت بپرسم؟

- فقط یکی

- تو که عاشقی بگو عشق چطوریه؟

- عشق کشکه و ماست یا عشق تپه ایست کز هر طرفش خری بالا رود

- اگه ماسته چرا تو عاشق شدی؟

- چون کلسیم خونم اومده بود پایین

- یه چیز دیگه.نظامی میگه مستی به نخست باده سخت است/افتادن نا فتاده سخت است راسته؟

- با لشکر روس نگاهت به من حمله کردی و من ضعیف تر از ناصر الدین شاه

- شاه سلطان حسین برو بخواب

- و خواب دستان سردش را روی چشمانم گذاشت و خوابی عمیق مرا فرا گرفت

- خوش به حالت چون دستای خواب من داغه داغه.جدا"

 برات با تمام وجود دعا می کنم تا آخر امروز عاشق بشی و ببینی نظامی راست میگه یا نه

- شب خوش

همین!


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت   توسط امین   | 
چه قدر صدای پای آب زیباست

چه قدر بلبل زیبا می خواند

ای کاش کبک هم می خواند...

(سه شنبه 27 مرداد 88.کلان)

همین!

راستی

تو ناگهان زیبا هستی

همین!


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت   توسط امین   | 
سلام

این قطعه هیچ ارزش هنری ندارد و به این دلیل نوشته شده که فکر دیگران افکار مرا می خوانند ابدی بماند.زیرا علتی است برای تفکر من.ضمنا"!برای آنکه آبی که رو سرت ریختی خنکت کنه باید راه بری تا باد از لا به لای موهات و از تو گوشت رد شه تا خنک شی.(چه سخته جمع آوری افکار)

شب بود

باد می آمد

چه لذتی دارد باد،با موهایت بازی کند

اما،فکر مدل موئی هستی که باد دارد آنرا خراب می کند

و چه راست می گفت:

باد آمد،در بگشا،اندووووووه خدا آورد...

-------------------------

هفته ای یک بسته رژ

هفته ای 50 فرم تمام

روزی یک پاکت سیگار

و در آخر آنچه برای تو می ماند...

بهتر است که سکوتم را تو این شلوغی اتوبوس به هم نزنم

و به فکر حاشیه وسط دیوار باشم...

بی خیال مدل مو

چه خوب که آهنگ سلسله موی دوست شهرام ناظری تونست الهام بخش باشه برای طرح حاشیه وسط دیوار

چهارشنبه.14مرداد88.ساعت 20:45 تا 9:30.اتوبوس خط ترمینال زاینده رود-شهربازی.راه برگشت به خانه از فلاورجان

همین!


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت   توسط امین   | 
سلام

امشب بدجوری بی خوابی زده به سرم

یاد اون شبی که چند ماه بعد کنکور داشتم و بی خوابی زده بود به سرم افتادم.و اون نامه ای که از طرف شاه عباس به خودم نوشتم!

به همه چیز فکر کردم امشب.

به اینکه امضام به درد نمی خوره و باید یه جدیدش رو پیدا کنم.

به اینکه فردا دوباره باید با یه سری آدم جدید حرف بزنم و یه عالمه پیاده راه برم.

به اون ضرب المثل هندی که می گفت تاریکی و شب آغاز تفکرند

و به اینکه دلم برا احمد تنگ شده

اما نه!

انگار که در تاریکی شب تنها به تو می نگریستم...

سه شنبه 30تیر88.ساعت 2:33 نیمه شب

همین!


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت   توسط امین   | 
سلام

بروس لی میگه:حتی اگر بهترین مبارز هم هستی،همیشه دو تا پای آماده برای فرار داشته باش


فکر کنم باید...


همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت   توسط امین   | 

سلام

اول:تو محله مون یه روز  یه کلاغ  نشست رو سیم برق.و وصل شد به سیم برق و ترکید.

حدود n تا کلاغ (n>100) جمع شدند و شروع کردند به جیغ کشیدن و پرواز کردن دور قتلگاه کلاغ مرحوم.

به خودم گفتم ببین یه کلاغ مرد هم نوع هاش چه کار دارند می کنند اما روزی 10 تا از ما کشته می شند و هیچ کس...

یاد من باشد تنها هستم.ماه بالای سر تنهایی است...

دوم:یا ضامن آهو! من مطمئنم دستان تو تنها سهم آهو نیست

And nothing else matter

همین!


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت   توسط امین   | 

دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من

الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت   توسط امین   | 
امروز تو سالن مطهری چه خر تو خری بود
یکی دست می زد،یکی صوت می زد،یکی فحش می داد یکی می گفت الله اکبر،یکی داد می زد سلام بر خاتمی درود بر موسوی،یکی سرخ شده بود و دستاش می لرزید،یکی دلش رو گرفته بود از خنده،یه پیر مرد هم 10دقیقه یه بار داد می زد "زنده باد مهندس موسوی" و دستاش رو تو هوا تکون می داد

همین!



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط امین   | 
حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است...

 

همین!


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت   توسط امین   | 
يه روز يعني يه شب خلوت تو خيابون تصميم گرفتم به زمين اعتماد كنم.چشمهامو بستم و راه رفتم.حدود ده دقيقه چشم بسته(چراغ خاموش!)

به خودم گفتم خطرناكه چراغ خاموش برم.برا همين چشمهامو باز كردم.وقتي چشمهامو باز كردم درست 5ثانيه بعد افتادم تو يه چاله بزرگ پر از گل.

همين!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت   توسط امین   | 
تمام راه فكر مي كردم وقتي پسرعمو اينا رو ديدم چي بهشون بگم.

تسليت مي گم؟

غم آخرتون باشه؟

بقاي عمر شما؟

ايشالا تو شادياتون؟

هر چي مي يومد تو ذهنم آخرين مصراع از اين شعر شهريار يادم مي يومد كه اينها براي تو مادر نمي شود.

او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت

اقوامش آمدند پي سر سلامتي

يك ختم گرفته شد و پر بدك نبود

بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند

لطف شما زياد

اما نداي قلب به گوشم هميشه مي گفت:

اين حرفها براي تو مادر نمي شود

ترجيح دادم هيچي نگم


همين!








+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت   توسط امین   | 
هيچ لذتي بزرگتر از رانندگي تو دنيا وجود نداره

وقتي اعصابم خورده رانندگي بهترين چيزه كه مي تونه آرومم كنه.هر چي عقده داره مي توني رو پدال گاز خالي كني و بعد اون صداي موتوره كه جات فرياد مي زنه.

بي صبرانه منتظرم تا عيد بشه و تو جاده برونم.احساس درگير شدن تو و ماشين و جاده ي به نظر ناتموم.درگير شدن با پيچ هاي سر سبز و جنگيدن دوستانه با تريلي تو جاده ي دو طرفه ي باريك.

بي خود نيست مستر يزد خواستي 25 ساله كه هر روز مي ره تا دزفول و بر ميگرده.هيچ وقت هم خسته نمي شه.همه مي گن چه زندگي نكبت باري.هر چند به نظرم چند وقت ديگه خودش مي گه ديگه بسمه!

ولي به نظر من معلم يا استاد بودن سخت تر از راننده تريلي بودنه.چون هر ترم بايد يه چيز تكراري رو تكرار كنه.و چه قدر هم ترمها زود زود مي گذره!

و چه لذتي داره توي جاده شهرام ناظري گوش كني...


همين!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط امین   | 
همین!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت   توسط امین   | 
یه سوال و چند جواب

اگه امشب آخرین شب زندگیم باشه و فردا صبح دیگه بیدار نشم چی بهم نصیحتمی کنی؟

و اما جوابها

یه جواب که فقط جواب بود:سلام.پاشو نماز بخون

یه جواب که هیچ وقت جوابم نبود:می گم خفه شو دیوونه ی احمق عوضی.این حرفا چیه؟

یه جواب که نمی دونم چی بود:هه!والا چی بگم

یه جواب عاشقانه:بنده ی خوبی باش.تا آخرین لحظه...


راستی اگه تو بودی چی جواب می دادی؟

همین!


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط امین   | 
ا این دیگه چه جوره شه؟

چه قیافت کریه شده؟

این دو تا خط چیه پس؟

قشنگه ولی به قیفت نمی یاد.

ای ول خیلی توپ شده.خودت اینطور کردی؟گفتم باید کار سلمونیه باشه ها

شدی عین جوونیا فرهاد

یه دستمال یزدی هم بنداز گردنت


دیروز ظهر تاحالا هر کی من رو می بینه یه چیز بهم می گه.فقط به خاطر یه تغییر دکوراسیون کوچیک.

آقا جان یه کم به عقاید دیگران احترام بگذارید لطفا"

همین!


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت   توسط امین   | 
آقا جان سلام
وقتی من می گم عاشق کوروش یغمائیم نیاین بگین اشتباه می کنی.آخه کوروش یغمایی هم شد آدم؟من عاشق گل یخ کوروش هستم.به شخصیتش چه کار دارم
آقا جان!وقتی من میگم عاشق مارتین اسکورسیزی هستم نگین ای!اون تفکرات  ایده های عالی مارتین جونه که منو عاشق کرده.
بد نیست بعضی وقتا یه مسلمون طرفداری یه جود کافر رو بکنه.نه؟هر چند فکر کنم اون جود کافر خیلی سالم تر از بعضی شماها باشه.
جدا" که راست گفته تو فیلم taxi driver از زبون (zeboon بخونید) از زبون تراویس:بعضی وقتها بوی کثافت رو از در دیوار شهر حس میکنم.این بو حالم رو به هم می زنهفقط فرقش اینه که اون کله دنیا این بوی مشمئز کننده ی از فاحشه ها و عملی ها و فاسدها بلند می شه ولی این کله دنیا از آدم های دورو.
فکر کنم بوی اون کله قابل تحمل تر باشه.چون لااقل وفتی می ری با دوست راننده تاکسیت درد دل کنی بعد که رفتی مسخره ات نمی کنه.
من اون کافر جودی که تفکرش این باشه رو به صد تا مسلمون بی رگ ترجیح می دم.
پس وقتی می گم من عاشق امی لیم نگین صدای زن حرام است و لا غیر.خودتون تا ته خط رو برید.و همین طور هیتلر

اوه راستی!این هم داستان پائلوکوئلیو به خاطر کریسمس نوشته.
دانلود کنید
همین!
آقاجان!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط امین   | 
هی!
ای خدا!مردم از گردن کلفتی.یکی هم پیدا نمی شه بگه بالا چشت ابروه!

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط امین   | 
سلام
چرا تو دانشگاه همه فکر می کنند که بالا بودن روابط عمومی به مضحکانه(مزهکانه,مظحکانه؟؟؟) خندیدنه؟؟؟
متنفرم از اینکه بی خود به یه چیز بی معنی کرکر بخندم
همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت   توسط امین   | 

سلام دوست من

امیدوارم حالت خوب باشه.تو من رو نمی شناسی اما من می شناسمت.بیشتر از یک روزه که من عاشقت شدم.وقتی برای اولین بار دیدمت تمام بدنم به لرزه افتاد.هم می خواستم تو چشمات نگاه کنم هم نمی خواستم.شاید می ترسیدم.دیشب قبل از خواب می خواستم به تو فکر کنم.اما بیشتر از یک دقیقه نمی تونستم این کار رو بکنم.خیلی زود حواسم پرت می شد.و وقتی این موضوع رو می فهمیدم که می دیدم به جای تو دارم به کمی باد توپ فوتبالم فکر می کنم!

بذار بیشتر با هم آشنا بشیم من یه پسر قد بلندم.با صورت لاغر و موهای قهوه ای روشن.با چشمهای سبز.همیشه لبخند رو لبهامه اما دلم.... همیشه پر از غم.غمهایی که یه روز باید به همشون گوش کنی

دوست من.من خیلی باهات حرف دارم اما الآن می خوام فقط یه چیز بهت بگم:برام خیلی عزیزی.ولی با تمام احترامی که برات قائلم ازت بدم میاد.

دوست دار تو

همین!


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت   توسط امین   |